نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۷۳ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

دلا منال گراز یار خویشتن دوری

که اختیار به دست تونیست مجبوری

ندیده چشم کسی ای نگار روی تو را

چه شد که درهمه عالم به حسن مشهوری

مدام سوره واللیل ونور می خوانم

به چهر وطره چوواللیل و سوره نوری

اگر چه آب دهان تو بهتر است از شهد

چه سود کز مژه مانند نیش زنبوری

دگر به مشک وبه کافورم احتیاجی نیست

توچون زموی چو مشک وز رو چوکافوری

نمی شوی گهی آگه ز طعم شیرینی

ز بسکه از نمکین لعل خویش پرشوری

دل مرا که چوکوه است کنده ای از جای

به بازوی توهزار آفرین چه پر زوری

به حسن روی توکس نیست در بنی آدم

ندانمت که پری یا فرشته یا حوری

ز دست چشم تو گر گشته شد بلنداقبال

به او بگو که چو بیمار هست معذوری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به دوری از معشوق و زیبایی‌های او اشاره می‌کند و احساس تنهایی و ناچاری خود را ابراز می‌کند. او از زیبایی‌ معشوقش می‌گوید که در دنیا بی‌نظیر است و این زیبایی را با خواندن سوره‌هایی از قرآن مقایسه می‌کند. شاعر به عشق و دل‌باختگی خود نسبت به معشوق می‌پردازد و بیان می‌کند که هیچ چیزی به خوبی وجود او نیست. او در نهایت به شادی و شیرینی ناشی از دوستی با معشوق اشاره می‌کند و از دلبستگی و شوقی که دارد، حساب می‌کند. شعری سرشار از احساسات و عشق‌های عمیق است که در وصف زیبایی و محبتی خاص بیان شده است.