شمارهٔ ۴۷۸ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نه مایلی به چه رنجش که یار ما باشی
چرا به زخم دل ماهمی نمک پاشی
به دهر چون تونشددلبری بهعیاری
به شهر چونتوندیدم بتی به قلاشی
شبان هجر مرا کرده ای به غم همدم
توخود نشسته به می خوردنی وعیاشی
زچشم مست تو می خوردن توفاش بود
تو را گمان همه خلقند غافل وناشی
تفاوتی نگذاری میان دشمن ودوست
هزار فرق زفیروزه است تاکاشی
خیال رویتو خوش نقش بسته در دل ما
به منزل تو نکوکرده ایم نقاشی
بلندتر شود از هر شهی مرا اقبال
به کوی خویش گماری گرم به فراشی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عواطف و درد دل خود اشاره میکند. او از یاری و محبت معشوقش ناراضی است و از اینکه او زخم دلش را نمک میپاشد، گلهمند است. شاعر آسیبپذیری خود را به تصویر میکشد و به ارتباط بین عشق و درد اشاره میکند. او همچنین به زیبایی معشوق اشاره میکند و بیان میکند که عشق او تفاوتی با دشمنی ندارد. در نهایت، شاعر آرزومند شادی و اقبال در زندگی خود است و به زیبا بودن نقاشی که از خیال معشوقش در دلش نقش بسته، اشاره میکند.