نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۸۹ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

چون پریشانی به زلف یار دارد عالمی

در پریشانی دل ما زآن نمی آرد غمی

گر کسی بر هر چه یزدان داده روزی قانع است

کی کجا منت کشد هرگز ز جود حاتمی

من به دل گفتم سخن شد شهره در هر انجمن

ای دریغا نیست در عالم رفیق محرمی

چشم گریانست کس باشد به روز ار مونسی

شمع سوزان است و بس دارم به شب گر همدمی

جز تو نبود کس اگر ظاهر شود یوسف رخی

آن توئی وبس بود در دهر اگر عیسی دمی

پادشاهانند در عالم بسی با تاج وتخت

آن سلیمان زمان باشد که داردخاتمی

چشمت ار دارد ز مژگان لشکر افراسیاب

هم مرا باشد بحمدالله دل چون رستمی

می کند ناسور زخم ار بشنود بوئی ز مشک

مشک زلفت زخم دل را گشته نیکومرهمی

ابر چون چشم بلنداقبال گرید کی کجا

چون نماید خودنمایی پیش دریا شبنمی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به احساس عشق و دلتنگی خود اشاره می‌کند. او از پریشانی زلف یار صحبت می‌کند و اینکه این پریشانی در دل او غم ایجاد نمی‌کند. او به قناعت اشاره می‌کند و می‌گوید کسی که قانع است، هرگز منت نمی‌کشد. شاعر در ادامه از نبود رفیق و همدم در این عالم غمگین است و به تنهایی خود اشاره می‌کند. او می‌گوید که حتی اگر زیبایی‌های دیگری هم باشند، هیچ‌کس به جز یار خود برایش مهم نیست. در نهایت، شاعر به قدرت و عظمت یار تاکید می‌کند که از نظر او از همه پادشاهان و زیبایی‌ها بالاتر است. این شعر با تصاویری زیبا و استعارات پرمعنا، به توصیف احساسات عمیق عشق و تنهایی می‌پردازد.