شمارهٔ ۴۹۰ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
دین ودل برده ازکفم صنمی
که به بزمش رهم نداده دمی
گفتمش هیچ نیست در تو وفا
گشت خندان وگفت هست کمی
گفتم از دوریت هلاکم گفت
از هلاک توباشدم چه غمی
گفتم از رهروان عشق توام
گفت چه باشدت به هر قدمی
گفتم او را ستم مکن گفتا
نیست عاشق که ترسد از ستمی
شکوه ها گفتم از قضا وقدر
گفت کم گو سخن ز بیش وکمی
نه عجب گر شوم بلند اقبال
التفاتش اگر کندکرمی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره فردی است که دچار عشق و دلباختگی شده و تمام وجودش را به خاطر معشوقش از دست داده است. او از بیوفایی معشوق شکایت میکند و میگوید که هیچ خبری از وفا در او نیست. معشوق در پاسخ میگوید که کمی وفا وجود دارد و او را امیدوار میکند. فرد همچنین از دوری معشوق و دردش شکایت میکند، اما معشوق با بیخیالی به او میگوید که نباید از هلاکش نگران باشد. در ادامه، فرد به عشق و سفرهایش در این راه اشاره میکند و معشوق به او میگوید که هیچ عاشق حقیقی از رنج ترسی ندارد. در نهایت، فرد از قضا و قدر شکایت میکند و معشوق به او میگوید که نباید در مورد کم و زیاد بودن آن صحبت کند. به طور کلی، شعر به توصیف احساسات عمیق و پیچیده عشق و دردهای ناشی از آن میپردازد.