نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۰ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

زلف تو سرکش است و دل من مشوش است

ز آنرو که شه برد سر هر کس که سرکش است

گفتم فراق را به صبوری دوا کنم

دیدم که صبر خار و فراق توآتش است

از بهر بردن دل من چشم مست تو

دایم به زلف پرشکنت در کشاکش است

بر بوده چهره تو دل از دست شیخ وشاب

باد آفرین به جان توچهرت چه دلکش است

تیر و کمان چو از مژه و ابروی تو داشت

هر کس که دید چشم تو را گفت آرش است

حاجت کجا بودبه می کوثرش دگر

هر کس ز باده لب لعل تو سرخوش است

اقبال من که گشته به عالم چنین بلند

از فیض عشق آن بت عیار مهوش است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف زیبایی و جذبه معشوق (زلف و چشم) می‌پردازد و از دل مشوش خود سخن می‌گوید. او به فراق و درد آن اشاره می‌کند و می‌گوید صبر در برابر این فراق تنها پوستۀ خار است. معشوق با زلف پرشکن و چشم مستش، قلب شاعر را به کشاکش می‌کشاند و زیبایی‌اش باعث حیرت و شگفتی دیگران است. شاعر همچنین به لذت از باده لب لعل معشوق و تأثیر عمیق عشق او بر زندگی‌اش اشاره می‌کند و به اوج خوشبختی خود از عشق به این معشوق زیبا می‌بالد.