شمارهٔ ۵۲ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
بارم اندر کوی یارم درگل است
درگل است ار بارم اندر منزل است
دادن جان باشد آسان درغمش
زندگانی بی وجودش مشکل است
شمع را می بینم امشب بر سر است
از غم یار آنچه ما را در دل است
در خیال زلف چون زنجیر او
هر که مجنون کرده خود را عاقل است
نیست خاکی کز غمش بر سر کنم
هر کجا خاکی است از اشکم گل است
کس نپردازد به عقل از عشق دوست
آب تا باشد تیمم باطل است
ای بت سیمین بدن سنگین دلت
تا کی از حال دل ما غافل است
جورکم کن با بلنداقبال کو
مدح گوی پادشاه عادل است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این متن، شاعر از عشق و غم یار سخن میگوید. او اشاره میکند که بارش در عشق، نشان از عمق احساساتش است و زندگی بدون وجود یار برای او سخت و غیرممکن است. شاعر به شب و شمعی که در دلش میسوزد اشاره میکند و از درد ناشی از غم یار شکایت میکند. او زلف یار را به زنجیری تشبیه میکند که عقل را از او میگیرد و به این نکته تأکید میکند که عشق دوست باعث میشود عقل فرد دچار مشکل شود. در نهایت، به یار خود میگوید که نباید غافل از حال دل او باشد و از او میخواهد که با خوبی و لطفی که دارد، به او توجه کند.