نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۰۲ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

چنگی به زلف اوزدم گفتا جسارت می کنی

گفتم بده بوسی ز لب گفتا حرارت می کنی

گفتم که جان ودل زمن بستان بهای بوسه ات

گفت از که است این مایه ات کاکنون تجارت می کنی

برکف گرفتم غبغبش هی بوسه کردم بر لبش

گفتا که چون غارتگران تا چند غارت می کنی

من هم زدست جور تو دارم دل ویرانه ای

ویرانه دل ها را اگر میل عمارت می کنی

خنجر ز مژگان می کشد هر کس که بیندمی کشد

با چشم مست خود بگو تا کی شرارت می کنی

من خود به قتل خویشتن خود را بشارت می دهم

وقتی به قتل من اگر بینم اشارت می کنی

گفتی که ترک عاشقی تا جان به تن داری مکن

ای دل بلنداقبال را نیکو وزارت می کنی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و زیبایی است که شاعر با معشوق خود صحبت می‌کند. او ابتدا از جسارتش در نزدیک شدن به او می‌گوید و معشوقه از او می‌خواهد که حرارت احساساتش را درک کند. شاعر خواستار بوسه‌ای از اوست و معشوق به او می‌گوید که این خواسته از کجاست. در ادامه، شاعر به توصیف احساساتش می‌پردازد و می‌گوید که در دلش ویرانی وجود دارد و از این می‌خواهد که معشوق او را تعمیر کند. شعر به نوعی نمایانگر تنش و عشق عمیق است که گاهی به درد و رنج نیز می‌انجامد. شاعر همچنین به این نکته اشاره می‌کند که عشق می‌تواند به خودکشی عاطفی منجر شود. در نهایت، او به معشوق توصیه می‌کند که ترک عشق نکند و ارزش عشق را بشناسد.