نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۱ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

گفتم چه علاج است مرا گفت وصال است

گفتم به وصال تو رسم گفت خیال است

در هجر رخ دوست مرا عمرفزون شد

روزیش چوماهی شده ماهیش چو سال است

گفتم که صبوری کنم از هجر دلم گفت

از من مطلب صبر که این امر محال است

لب تشنه چنانم به وصالش که توگوئی

مستسقیم و او به مثل آب زلال است

از کوکب بختم نشد آگاه منجم

کورا چه بود نام که دایم به وبال است

از زهره جبینی است که چشمم چو سهیل است

ز ابروی هلالی است که قدم چوهلال است

آشفته دلی های من آمدهمه زان زلف

گر حال و حظی هست مرا ز آن خط وخال است

گیرد خبر ازحال من ار یار بگوئید

کز مویه چو موئی شده از ناله چو نال است

اقبال من از عشق رخ دوست بلند است

نه از زر و سیم است نه ازمنصب و مال است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان درد و رنج ناشی از دوری از معشوق می‌پردازد. او می‌پرسد چه راه حلی برای دردش وجود دارد و به او گفته می‌شود که وصال است، اما او در می‌یابد که رسیدن به وصال محال به نظر می‌رسد. با بیان اینکه در غم دوری، عمرش بیشتر شده و احساس عدم قدرت در صبر و تحمل را توصیف می‌کند. همچنین، شاعر به شدت به وصال و لب تشنه بهWater تشبیه می‌شود. او از ستاره‌شناسی که نتوانسته سرنوشتش را پیش‌بینی کند، یاد می‌کند و به زیبایی‌های محبوبش اشاره می‌کند. در پایان، شاعر می‌گوید خوشبختی‌اش نه از مال و ثروت، بلکه از عشق به چهره محبوبش ناشی می‌شود.