نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۱۵ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

من به پیش خویش می پنداشتم یارم توئی

آزمایش کردمت یارم نیی بارم توئی

کرده ای روز مرا صد باره از شب تیره تر

خود غلط می گفتمت شمع شب تارم توئی

هر چه می خواهی به آزار دل من سعی کن

نیستم آزرده خاطر چون دل آزارم توئی

غم ندارم ز اینکه چشمانت مرا بیمار کرد

شادم از بیماری خود چون پرستارم توئی

من نپندارم که هجران چیست در وصلم مدام

کآنچه روز و شب همی اندر نظر دارم توئی

از خدا خواهم همی شبها که گردد زودصبح

زآنکه چون طالع شودخورشید پندارم توئی

هیچ می دانی بلنداقبال گشتم در چه روز

در همان روزی که گفتی عاشق زارم توئی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر با محبت و احساس عمیق به یارش اشاره می‌کند و از تصور اولیه‌اش درباره‌ی او سخن می‌گوید. او به تجربه‌های تلخی که از عشق کشیده پرداخته و اعتراف می‌کند که با وجود دردها و مشکلات، از آزار یار شکایتی ندارد، زیرا او را همچنان دوست دارد. شاعر احساس می‌کند که یارش برایش مانند نوری در تاریکی است و وجودش، حتی در لحظات سخت، باعث شادی اوست. همچنین، او درک می‌کند که همه‌چیز به یارش مربوط می‌شود و در نتیجه، حضور او را همچون خورشیدی می‌بیند که زندگی‌اش را روشن می‌کند. در نهایت، شاعر ابراز شادمانی می‌کند که در روزی خاص، یارش او را عاشق نامیده و این موضوع برایش خوشبختی به حساب می‌آید.