شمارهٔ ۵۳ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
ما گنهکار وتوغفار گناهی چه غم است
ما خطا پیشه توما را چوپناهی چه غم است
ز این غمینم که به من هیچ نداری سر لطف
شادم ار لطف کنی گر به نگاهی چه غم است
تن چونکاه من از آتش هجر تو بسوخت
سوزد از شعله برق ار پر کاهی چه غم است
من سیه بخت نبودم به جهان بخت مرا
گر سیه کرده چوشب چشم سیاهی چه غم است
چشم تو دل ز کفم برد وتوانکار کنی
گر در این باب مرا نیست گواهی چه غم است
آنکه جان داده ودندان دهداو روزی و نان
گر گدائی نبرد بهره ز شاهی چه غم است
گر هلاک ازغم عشق تو بلند اقبال است
گو که از باغ تو کم باد گیاهی چه غم است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از احساس گناه و خطا سخن میگوید و به خداوند میگوید که با وجود گناهکار بودن، نگران نیست چون او را پناه خواهد داد. او از غم عدم محبت و لطف الهی میگوید و اینکه آتش هجر محبوبش تا چه اندازه او را میسوزاند. شاعر احساس میکند که اگرچه در دنیا بدبخت است، اما این وضعیت را پذیرفته و میگوید که در عشق به محبوبش، حتی هلاکت نیز ممکن است شانس خوب باشد. در نهایت، شاعر به دوری از محبوبش و دلباختن به او اشاره میکند و میپذیرد که در این سختیها هیچ غمی نیست.