نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۷ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

هرچه را می‌نگرم عکس رخ یار من است

هرکجا می‌گذرم قصه دلدار من است

هر که دریافت که من عاشق دلدار شدم

می‌برد رشک و دمادم پی آزار من است

دل و دین از کف من برد و مرا کافر کرد

کافرم تا رخ و زلفش بت و زنار من است

عجبی نیست که بیمار بود نرگس دوست

عجب این است که بیمار پرستار من است

غم دلدار نخواهم ز برم دور شود

زآنکه در خلوت دل محرم اسرار من است

حاجت شمع و چراغم نبود در شب تار

تا که مهتاب رخش شمع شب تار من است

گفتمش باعث دیوانه دلی چیست مرا

گفت از جلوه رخسار پری‌وار من است

گفتم آید به چه کار این دل خون گشته بگفت

این متاعی است که شایستهٔ بازار من است

گفتمش ده خبر از شعر بلنداقبالم

گفت شیرین چو لب لعل شکر بار من است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و دلبستگی عمیق شاعر به معشوقش است. شاعر در هر جا که می‌رود، تصویر یار خود را می‌بیند و هر داستانی برایش به یاد اوست. احساساتش به حدی شدید است که دیگران از عشق او خبر دارند و به او حسد می‌ورزند. عشق به معشوق باعث شده که دل و دین او را از دست بدهد و خود را کافر احساس کند. شاعر به بیمار بودن معشوق اشاره می‌کند و از پرستاری او تعجب می‌کند، زیرا عشقش تمام رازهای دل او است. او بیان می‌کند که غم عشق را هرگز از خود دور نمی‌کند چون این غم، او را به یاد معشوقش می‌اندازد. در تاریکی شب به نور چهره مهتاب‌سان یار خود اشاره می‌کند و می‌گوید دلش به خاطر زیبایی معشوق به درد آمده است. در نهایت، شاعر از موفقیت‌هایش در شعر و خوشی‌های زندگی می‌گوید و همه را به زیبایی‌های معشوقش نسبت می‌دهد.