نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۴ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

زلف بر رخسار آن والاگهر افتاده است

یا که هندوئی است در آتش به سر افتاده است

بر خلاف اینکه می‌گویند در چین است مشک

زلف او را بین که چین در مشکِ تر افتاده است

تا منجم دیده افتاده است در عقرب قمر

من کنون بینم که عقرب در قمر افتاده است

در میان مژه هر کس چشم او را دید گفت

آهویی باشد به چنگ شیر نر افتاده است

نیست بر شکّر مگس آن خال بر شیرین لبش

خسرو پرویز بر روی شکر افتاده است

در سرین و در میانش لغزدم پای نظر

زآنکه او را راه در کوه و کمر افتاده است

پیش یاقوت لبش کاو قوت مرجان شد مرا

لعل و مرجان و عقیقم از نظر افتاده است

ز آتشین رخسار و آب لعل آتش رنگ او

آتشی سوزنده ما را بر جگر افتاده است

از دل زار بلنداقبال دارد آگهی

طایری کاندر قفس بشکسته پر افتاده است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر توصیفی زیبا از زیبایی و جذابیت یک معشوق است. شاعر با استفاده از تمثیل‌ها و تشبیهات مختلف، زلف و رخسار معشوق را به اشکال و ویژگی‌های گوناگونی تشبیه کرده است. او زلف معشوق را به زلفی که در آتش افتاده، صورتش را به مشک در چین، و همچنین خود او را به آهو و شیر نر تبدیل می‌کند. در ادامه، شاعر از خال و لب‌های شیرین معشوق، و در نهایت از آتشین بودن رخسار و تأثیر آن بر دل زار خود می‌گوید. به طور کلی، شعر حاوی احساسات عمیق عشق و زیبایی است و تصویرهای زنده‌ای از محبوب به تصویر می‌کشد.