شمارهٔ ۶۳ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
تا صبا را تاری از زلفت به دست افتاده است
دررواج کار عطاران شکست افتاده است
خال در دنبال چشمت گر نباشم در غلط
شحنه ای باشد که دردنبال مست افتاده است
باشد از حال دل من درکمند زلف تو
آگه آن ماهی که در خشکی ز شست افتاده است
از دل من در شکنج طره ات دارد خبر
هر کجا مرغی به دامی پای بست افتاده است
چشم تومخمور وزلفت می کندمستی همی
با وجود اینکه لعلت می پرست افتاده است
مهر ورزی با تونبودکار امروزی مرا
عاشق ومعشوق را عشق از الست افتاده است
تا بلنداقبال را از وصل کردی سرافراز
پیش قدر اوبلندافلاک پست افتاده است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف حال و احوال عاشقانه شاعر میپردازد. او به زیبایی معشوقهاش، زلفها و چشمانش اشاره میکند و از درد و احساسات ناشی از دوری یا جدایی از او سخن میگوید. شاعر میگوید که زلف معشوق در ذهن او به دام افتاده و حسرتی آمیخته با عشق را تجربه میکند. او به وضوح بیان میکند که دلش در چنگال زلف معشوق گرفتار است و دیگران نیز از این وضعیت آگاه هستند. در نهایت، شاعر با تأکید بر محبوبیت و مقام معشوقه، به این نتیجه میرسد که عشقی که زمانی برقرار بوده حالا رو به زوال است و عشق را به نوعی فراموش شده تشبیه میکند.