شمارهٔ ۵۸ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بها را چکنم من که چون خزان به من است
خزان به برگ رزان چون کندچنان به من است
به جز وفا چه بدی دیده است از من زار
که اوبه گفته بدگوی بدگمان به من است
چه حاجت است به حور وجنان مرا ای شیخ
که یار حور من وکوی او جنان به من است
بهای بوسی اگر صد هزار جان گیری
بگو هنوز که مغبونم وزیان به من است
خطا چه سر زده از من که آن پری پیکر
ز من بری شده اینگونه سر گران به من است
به حیرتم که چه کوکب به طالع است مرا
که هر چه جور وجفا دارد آسمان به من است
روا بودکه بخوانی مرا بلند اقبال
دمی که آن مه بی مهر مهربان به من است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر دربارهٔ احساسات و دردهای عاشقانه است. شاعر از وضعیت خود در مقایسه با فصل خزان صحبت میکند و احساس میکند که مانند برگهای خزان، به او ظلم شده است. او از وفاداری خود یاد میکند و از بیوفایی دیگران گلایه دارد. شاعر به زیبایی و نعمتها اشاره میکند و میگوید که برایش اهمیتی ندارد، زیرا عشقش را در کنار خود دارد. او از مقام و حال خود در زندگی معترض است و حس میکند مورد ظلم قرار گرفته و در کنار غمهایش، آسمان هم برایش سختیها میآفریند. در نهایت، او آرزو میکند که کسی صدایش را بشناسد و به او توجه کند، زیرا تنها آن محبوب بیمهرش را میخواهد.