شمارهٔ ۶۱ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
مشکل دل گفتم اززلفت یقین حل گشته است
با سر زلفت حدیث اومطول گشته است
دروجود جوهر فرد اشتباهی داشتم
از دهانت پیش من اکنون مدلل گشته است
چشمت ار دارد مژگان لشکر افراسیاب
هم دل من از دلیری رستم یل گشته است
ای بت شکر لب شیرین سخن کز هجر تو
انگبین در کامم از تلخی چو حنظل گشته است
بی رخ چون مشعلت دنیا به چشمم تیره شد
گرچه این دل در برم سوزان چومشعل گشته است
ساقیا می ده که مفتاحش بوددر دست دوست
دراگر میخانه را دید مقفل گشته است
یار باشدما وما اومنعم از عشقش کند
زاهد بیچاره را بنگر که احول گشته است
تیغ خونریزی که دارد یار از ابرو هر کجا
این بلنداقبال اوبنشسته مقتل گشته است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل به بیان مشکلات و دلتنگیهای ناشی از دوری از محبوب میپردازد. او از درد دل خود و تأثیر زلف و چهره محبوب بر احساساتش صحبت میکند و به تشبیههای مختلفی از قبیل لشکر مژگان و دلیری رستم اشاره میکند. تلخی جدایی و کموفایی را با شیرینی سخن محبوب مقایسه میکند و از اینکه زندگیاش بدون حضور محبوب تیره و تار شده، سخن میگوید. همچنین به میخانه و عشق اشاره کرده و میخواهد که ساقی، می را به او بدهد، زیرا در غیاب محبوب، زندگیاش بیمعنا و خاموش شده است. در نهایت، شاعر به قدرت و تأثیر فراوانی که محبوب بر او دارد، اشاره میکند.