شمارهٔ ۷۴ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
هیچ دانی چه به من کرده غمت
در برم دل شده خون از ستمت
هم پریشان دلم ازطره تو
هم قدم خم شده از ابروی خمت
برده اند از تن من تاب وتوان
قهر بسیار توولطف کمت
نه مگر با من دل خسته بسی
رام بودی دگر از چیست رمت
نیش کز دست تو نوش است مرا
می خورم گر که به جام است سمت
الغرض رفتهام از پای مگر
دستگیری بنماید کرمت
گفته بودی که بیایی به برم
سر وجانم به فدای قدمت
گفتم از عشق هلاکم گفتا
چه تفاوت به وجود وعدمت
گفتم از چیست بلند اقبالم
گفت ازخشک لب وچشم نمت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از درد و غم ناشی از محبت و فراق میگوید. او از ستم و عذابهای ناشی از عشق مینالد و به پریشانی دل و ضعف جسمی خود اشاره میکند. همچنین از وعدههایی که طرف عشق به او داده، و از بیتفاوتی او در قبال این دردها سخن میگوید. شاعر به زیباییهای معشوق و نیش او که شیرین است اشاره میکند و در نهایت به ناامیدی و درد دل خود میپردازد. او از معشوق میخواهد که به او کمک کند و یادآوری میکند که عشقش چقدر او را به زحمت انداخته است.