نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۸ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

عاشق روی تو صاحب نظری نیست که نیست

خاک درگاه توکحل بصری نیست که نیست

نه همی جلوه کند حسن تو در دیده من

جلوه گر حسن تو درخشک وتری نیست که نیست

نه من دل شده تنها ز غمت خون جگرم

خون ز عشق رخت اندر جگری نیست که نیست

نه همی من به رهت خاک نشین هستم وبس

صد چومن خسته به هر رهگذری نیست که نیست

دل آشفته رنجور من از زلف ورخت

شام در آه و فغان تا سحری نیست که نیست

خود ندانم ملکی یا پری و حور ولی

هستم آگه که غلامت بشری نیست که نیست

کاروان مشک ز چین از چه به شیراز آرد

درخم طره تومشک تری نیست که نیست

گاهی از حال من خون شده دل گیر سراغ

ناگه آگه شوی از من اثری نیست که نیست

با رقیبان منشین باده مخور بوسه مده

که برما ز تودایم خبری نیست که نیست

پیش تو بی هنر و پست بلند اقبال است

ورنه اورا به حقیقت هنری نیست که نیست

پادشه کرده مگر طبع مرا مخزن خود

که در او هر چه بخوانی گهر نیست که نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف عواطف و احساسات عشق و حسرت پرداخته است. شاعر به شدت به معشوق خود عشق می‌ورزد و از نداشتن زیبایی‌های او در زندگی‌اش رنج می‌کشد. او می‌گوید که هیچ صاحب نظری در عشق به زیبایی معشوقش وجود ندارد و عشقش به او باعث خون جگر و دل‌آشفتگی‌اش شده است. شاعر به تصویر کشیدن غم و شادی ناشی از عشق می‌پردازد و می‌گوید حتی احساساتش هم به نوعی تحت تأثیر زیبایی معشوق قرار گرفته است. او در نهایت به این نکته اشاره می‌کند که در عشق، او هیچ‌گونه برتری و هنری ندارد و همه چیز به معشوقش برمی‌گردد.