شمارهٔ ۹۵ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
ذکری که تا سحر دوش صوفی به های وهو گفت
من می شنیدم امشب می از دل سبوگفت
گفتم بهشت روزی خواهد شد ازچه طاعت
شیخی بگفت روزه مستی به حسن خو گفت
عنبر ز بوی مویت بنگر شده نصیری
کافتاده زیر زلفت گوید هر آنچه اوگفت
گفتا دلم به زلفت کاشفته ای چرا گفت
از همنشینی توگفت وعجب نکوگفت
گفتم دل ازکفم رفت گفتی خبر ندارم
ز آشفته حالی اوزلف توموبه موگفت
کر کردگوش ها را دل در سراغ دلبر
کوکو ز بس چوقمری پیوسته کو به کو گفت
گفتا شنیده ام یار دادی به غیر دل را
بر ماچه تهمتی بودکان شوخ روبرو گفت
آخر بلنداقبال مغزش زکام بگرفت
از بس همی حکایت زآن زلف مشکبو گفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، صوفی در شب سحر به ذکر و یاد خدا مشغول است و از دل خود سخن میگوید. او به بهشت و طاعت اشاره میکند و میپرسد که چگونه روزهداری میتواند به مستی و زیبایی منجر شود. در ادامه به وصف معشوق میپردازد، از بوی عطر او و تأثیر زلفش بر دل سخن میگوید. شاعر بیان میکند که دلش از دست رفته و معشوقش به زیباییهای نفسانی خود اشاره میکند. در نهایت، به روایتهای عشق و جاذبه معشوق پرداخته و میگوید که این داستانها بر دلش تأثیر عمیقی گذاشته است. شعر به زیبایی و جذابیت معشوق و ارتباط عمیق عارف با او میپردازد.