نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۰ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

غمین مباش که چیزی ز عمر باقی نیست

روا بود خوری ار غم که جام وساقی نیست

مرا به زاهد این شهر دوستی نبود

که درزمانه چواوکس به بدسیاقی نیست

خلاف ساقی ومطرب که درهمه عالم

یکی چواین دوبه خوبی وخوش مذاقی نیست

تمام نائی از آن دلبر حجازی گفت

حکایتی به لبش زآن بت عراقی نیست

دمی نمی شود از پیش چشم دل غایب

وصال عاشق ومعشوق بالتلافی نیست

ز جوروکینه اهل جهان بلنداقبال

غمین مباش که چیزی ز عمر باقی نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به غم و اندوهی که از عمر باقی‌مانده در انسان‌ها ناشی می‌شود، اشاره دارد. شاعر به این نکته تأکید می‌کند که نباید به خاطر فقدان یا اندوه دلسرد شد، زیرا زندگی و لذت‌ها در حال گذرند و غم‌ها نیز بی‌فایده‌اند. او همچنین انتقاد می‌کند از زهد و رفتار زاهدان که در دنیایی که پر از زیبایی و لطف ساقی و مطرب است، نمی‌توانند به زندگی شاد و با طراوت نگاه کنند. از طرفی، شاعر به عشق و وصالی که همیشه دور از دسترس است اشاره می‌کند و به عمق احساسات انسانی و ناپایداری زندگی می‌پردازد. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که نباید غمگین بود، چرا که زمانی که عمر به سر می‌رسد، چیزی برای افسوس خوردن باقی نخواهد ماند.