غزل شمارهٔ ۱۰۰ ابن حسام خوسفی
ابن حسام خوسفی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دانی چه گفت سالک خمّار خانه دوش
بشنو نصیحت از نفس پیر می فروش
با درد ما بساز و ز درمان سخن مگوی
صوفی شو و ز راه صفا دُرد ما بنوش
یا حسن ما مشاهده کن یا نظر ببند
یا یاد دوست کن به زبان یا به لب خموش
انکار سالکان طریقت صواب نیست
در سلک ما درآی و در انکار ما مکوش
اینجا ریا و دلق مزوّر نمی خرند
بیزارم از عبادت زهّاد خودفروش
تا عیب تو بپوشی به زیر خاک
بنیان غیب،عیب ترا کرد خاکپوش
چون پنبه گشت موی بناگوش ما سپید
تا بر کشیم پنبه ی غفلت ز گوش هوش
ابن حسام قافله از پیش می روند
وز پس به الرحیل ندا می کند سروش
واپس چه خفته ای که فغان می کند درای
در پیش راه دور،جرس می زند خروش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
سالک خمار شب میگوید که از نصیحت پیر میفروش گوش کن. او از دردها سخن نمیگوید و به صفا و صوفی بودن دعوت میکند. میگوید یا به جمال حسن نگاه کن یا سکوت کن، و اینکه انکار سالکها صحیح نیست و به جمع ما بیفزایید. در اینجا ریا و ظاهر سازی جایی ندارد و از عبادت زاهدان ریاکار بیزار است. همچنین اشاره میکند که عیوب انسان از خاک پنهان میشود و غفلت میتواند روح را بیخبر نگه دارد. او از قافله سالکان به حرکت درمیآید و به دیگران هشدار میدهد که در پیش راه چه چیزی در انتظارشان است.