غزل شمارهٔ ۱۰۹ ابن حسام خوسفی
ابن حسام خوسفی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دل به ره باز نیامد به فسون وعّاظ
زان که چون خشم فسون خوان تواش نیست حفاظ
غمزه هر لحظه به خونریز دلم تیز مکن
قَد کَفانِی قَتَلتَنی زَمَراتِ الالحاظ
چشم خوش خواب تو شد راهزن بیداران
همچنان خواب خوشش باد و مبادش ایقاظ
گر تو نرمی کنی امروز و درشتی نکنی
لایضُرُّونک فی الحَشر شَدادُ و غَلاظ
شبه گر میطلبی بر سخن ابن حسام
اِنَّها خالیةُ عَن شُبهاتِ الاَلفاظ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به انتقاد از وعاظ و فریبهای آنان میپردازد و میگوید که دل به دعوت آنها نمیآید. او بیان میکند که غمزه و نگاه معشوقهاش به قلب او آسیب میزند و در عین حال به خواب خوش او اشاره میکند که بیداری را دور میکند. شاعر همچنین میگوید اگر معشوقه امروز نرمخویی کند، در آینده در برابر سختیها آسیب نخواهد دید. در انتها به بحثهایی که افکار و شبهات را خالی از حقیقت میدانند، اشاره میکند.