غزل شمارهٔ ۱۱۱ ابن حسام خوسفی
ابن حسام خوسفی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
بی تو حرامست تماشای باغ
با تو مرا از همه عالم فراغ
ای رخ تو شمع شب افروز من
خوش بنشین تا بنشیند چراغ
شیفته را به ز مُفَرِّح بود
بوی سر زلف تو اندر دماغ
ما به می لعل لبت قانعیم
ساقی مجلس بنه از کف ایاغ
در جگر غنچه ز درد تو خون
بر دل لاله ز جفای تو داغ
سر مکش از گفتهٔ ابن حسام
از تو پذیرفتن و از ما بلاغ
نکته مگو تا نبود نکته دار
کس ندهد طعمهٔ طوطی به زاغ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و عشق اشاره دارد و بیانگر احساس عمیق شاعر نسبت به محبوبش است. شاعر میگوید بدون وجود محبوبش، هیچ چیز نمیتواند لذتبخش باشد و تنها با اوست که از دنیا آزاد است. او محبوبش را به شمعی شبافروز تشبیه میکند و از بوی موهای او شاداب میشود. همچنین به مینوشی و جشنهایی که با هم به اشتراک میگذارند، اشاره میکند و بر احساس درد و رنجی که از دوری محبوبش کشیده، تأکید دارد. در انتها، شاعر به درستی میگوید که عشق و احساساتش را نباید با دیگران در میان بگذارد، زیرا برای هر کسی درک عشق سخت است.