غزل شمارهٔ ۱۱۲ ابن حسام خوسفی
ابن حسام خوسفی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
غمزهٔ تیز ترا سینهٔ من شد هدف
خون دلم گو بریز اینْت مرا صد شرف
در صف تو عاشقان جامه به خون شستهاند
تا که شود در میان یا که رود پیش صف
دل به کمند تو باز بسته از آن شد که هست
سایهٔ موی ترا نور خدا در کنف
غرقهٔ بحر عمیق از پی دُردانهایم
یا برود سر ز دست یا گهر آید به کف
عمر که بییاد دوست میگذرد عمر نیست
تا نکنی عمر من عمر گرامی تلف
جان و دل عارفان صید کمند تواند
کی بود آخر ترا میل به صید عجف
فتنه نشان میدهند رو به طلب شحنهای
فتنه نشان تو بس شحنهٔ دشت نجف
ابن حسام این سخن وسع بیان تو نیست
اَلهَمَنی مُلهَمٌ عَرَّفَنی مَن عَرف
لؤلؤ نظم خوشاب زادهٔ طبع من است
دُرّ گرانمایه را پاک بباید صدف
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عواطف شدید عاشقانه و تلاش برای دستیابی به معشوق است. شاعر با به تصویر کشیدن غم و درد ناشی از عشق، به عمق احساسات خود اشاره میکند. او از مشکلات و سختیهای عاشقی سخن میگوید و به دنبال راهی است تا به معشوقش نزدیک شود. در این میان، تصاویری از خون و جان، و همچنین نور و دریا به کار میرود تا شدت عشق و آرزوهای شاعر را نشان دهد. در نهایت، شاعر از قدرت شعر و هنر خود صحبت میکند و به کمبود تواناییهایش در بیان احساساتش اعتراف میکند.