غزل شمارهٔ ۱۲ ابن حسام خوسفی
ابن حسام خوسفی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نهان که میکند این درد آشکارهٔ ما
که راست چاره که از دست رفت چارهٔ ما
هزار کوه بلا بر دلم فرود آمد
زهی تحمّل سنگین دل چو خارهٔ ما
نگار ما به کنار آمد و کناره گرفت
فغان ز حسرت این درد بی کنارهٔ ما
ستاره خون بچکاند به چشم اگر بیند
که در محاق نهان شد رخ ستارهٔ ما
اگر به کوه رسد کوه پاره پاره شود
حکایت جگر داغ پاره پارهٔ ما
اگر شراره کشد آتش درون دلم
به آفتاب رساند ضرر شرارهٔ ما
چه قطرههای سرشک چو شیر خون آلود
که ریخت دیدهٔ ما بهر شیرخوارهٔ ما
جگر به خون دل آلوده کرد قصّابم
چه گوشت بود که آویخت از قنارهٔ ما
مگر که ابروی او در نظر مه نو بود
که من بدیدم و غایب شد از نظارهٔ ما
ز رهگذار امل بهتر آنکه برخیزم
که بر ممّر اجل باز شد گدارهٔ ما
به جان عاریتی دل مبند ابن حسام
که میرسد ز عقب صاحب استعارهٔ ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان درد و احساسات عمیق شاعر پرداخته است. شاعر از دردی که بر دلش نشسته و آزارش میدهد سخن میگوید و به ناکامیها و حسرتهایش اشاره میکند. او به حسرتی که از جدایی و دوری معشوق دارد، پرداخته و این درد را همچون کوههای سنگین بر دوش خود احساس میکند. تصویرهای زیباتری از عشق و ناز و اندوه، به همراه تصویرهایی از ناامیدی و فراق در شعر وجود دارد. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که بهتر است از آرزوهای ناامیدکننده دست بکشد و به زندگی ادامه دهد.