نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۲۰ ابن حسام خوسفی

ابن حسام خوسفی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

برفتی از نظر و از نظر نرفت خیال

به افتراق مبدّل شد اتفاق وصال

تصوری به صبوری خیال می بندم

زهی تصور باطل زهی خیال محال

به دست باد صبا بوی زلف خود بفرست

مگر به حال خود آید دل پریشان حال

مرا چه سود که دامن ز آب در چینم

که هست دامن من ز آب دیده مالامال

کبوتر حرم صدر سینه یعنی دل

به دام زلف تو آمد به میل دانهٔ خال

مرا که صاحب حالم به معرفت بشناس

چرا که معرفه باید به واجبی ذوالحال

درون روزنهٔ جان چو آفتاب بتاب

که در هوای تو سرگشته‌ایم ذره‌مثال

کمال حسن تو چون برق لُمعه ای بنمود

بسوخت ابن حسام از تجلّیات جمال

مرا رسد که کنم دعوی کمال سخن

از آن جهت که رسانم سخن به حدّ کمال

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره احساس جدایی و longing (خواستن و آرزو) از معشوق است. شاعر از دوری و بازتاب خاطرات معشوق سخن می‌گوید و به محتوای خیال‌های باطل و محال اشاره می‌کند. او می‌خواهد بویی از زلف معشوق به دل پریشان خود برساند و حسرت می‌خورد که چرا با وجود آب چشم، نمی‌تواند از زیبایی‌های عشق بهره‌مند شود. شاعر خود را همچون کبوتر حرم توصیف می‌کند که به دام زلف محبوب افتاده است. او نیز به شناخت و معرفت اشاره می‌کند و از زیبایی‌های معشوق می‌گوید که همچون برقی در دل و جانش تابیده و او را به سوختن واداشته است. در پایان، شاعر به کمال سخن اشاره می‌کند و بیان می‌کند که سخنانش را به حد کمال می‌رساند.