غزل شمارهٔ ۱۳۳ ابن حسام خوسفی
ابن حسام خوسفی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
مرا چه قرب که در انتظار روی تو باشم
همین تمام که بر رهگذار کوی تو باشم
مرا چه حدّ رسیدن بدان وصال همایون
همین بس است که دایم به جست و جوی تو باشم
کنون که جعد سر زلف تو به چنگ نیامد
روا بود که سراسیمه تر ز موی تو باشم
زبان مدام زیاد لب تو شهد نثارست
مگر به وقت شهادت به گفت و گوی تو باشم
در آن نفس که کند جان وداع قالب خاکی
هنوز با دل پر خون در آرزوی تو باشم
به آب دیده گلابی بریز بر کفن من
که تا به روز طهارت به شست و شوی تو باشم
چو چشم ابن حسام از نظر به مرگ ببندند
به چشم دل نگران همچنان به سوی تو باشم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و longing (دلتنگی) عاشقانه سخن میگوید. شاعر به بیان آرزوها و احساسات عمیق خود نسبت به معشوق میپردازد و میگوید که بودن در انتظار دیدن او برایش کافی است. او به این مهم اشاره میکند که حتی اگر نتواند به وصال معشوق برسد، همین که در جستوجوی او باشد برایش عشق و شادی میآورد. شاعر به زیباییهای معشوق و احساساتی که در قلبش دارد، از جمله آرزوی آخرین نفس و داشتن شوق دائمی به او اشاره میکند. در نهایت، او به مرگ و یاد معشوق در آن لحظه فکر میکند و میخواهد پس از مرگ نیز در آرزوی او بماند.