غزل شمارهٔ ۱۳۴ ابن حسام خوسفی
ابن حسام خوسفی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
گفتم از سلسله ی موی تو پرهیز کنم
چون کنم بسته ی آن حلقه ی مشکین رسنم
آتش چهر تو افروخته شد من چو سپند
جای آن هست اگر دیده بر آتش فکنم
جرعه ای یافتم از جام تو در روز ازل
من از آن دور سراسیمه و بی خویشتنم
زاهد از سیل سرشکم به سلامت مگذر
تا در این ورطه ی خوناب نیفتی که منم
ز آتش شوق تو هر جا برم نام لبت
نفس دود برآید به دماغ از دهنم
من که با داغ تو میرم چو سر از کنج لحد
بر کنم زآتش دل سوخته یابی کفنم
روز اول که مرا لطف تو با چندان عیب
بپذیرفت همانم به همان رد مکنم
دلم از غربت دیرین بگرفت ابن حسام
در سر افتاد ز سر باز هوای وطنم
طایر گلشن قدسم به نشیمنگه خاک
عاقبت زین قفس خاکی تن بر شکنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و دلتنگی صحبت میکند. او از زیباییهای معشوقهاش میگوید و میخواهد از جاذبهی موهایش پرهیز کند، اما نمیتواند. او احساس میکند که آتش عشقش او را سوزانده و به بیخودی دچار شده است. زاهدان را از گریهاش هشدار میدهد که در این دنیای پر از غم، به سلامت نروند. شاعر از داغ عشق و یاد معشوق سخن میگوید و ابراز میکند که حتی در مرگ نیز تحت تأثیر عشق او خواهد بود. او به احساس غربت و longing برای وطن اشاره میکند و امید دارد روزی از این قفس خاکی رهایی یابد.