نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۳۷ ابن حسام خوسفی

ابن حسام خوسفی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

بس که یاد آن لب و دندان چون دُر می‌کنم

دامن از اشک چو مروارید تر پُر می‌کنم

سال‌ها سودای ابروی تو در سر داشتم

بار دیگر آن خیال کج تصور می‌کنم

از وجودم تا عدم مویی نماند در میان

در میانه چون به باریکی تفکُّر می‌کنم

باد را مگذار بر زلفت وزیدن زانکه گر

در سر زلف تو پیچد من تغیُّر می‌کنم

گر دهی فخرم به مقدار سگان کوی خویش

من بدین مقدار بسیاری تفاخُر می‌کنم

تا شود پروانه شمع رخت ابن حسام

روی سوی روشنایی چون سمندُر می‌کنم

جبرئیل از منتهای سدره آمین می‌کند

چون دعای شاه عادل بایسنقر می‌کنم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از شاعر به یادآوری عشق و زیبایی معشوق می‌پردازد. شاعر با اشاره به لب و دندان معشوق و اشک‌هایی که از عشق او می‌ریزد، اندوه و شوق خود را بیان می‌کند. او سال‌ها به خیال ابروی معشوق فکر کرده و اکنون دوباره آن را تصور می‌کند. شاعر به طور مجازی از موجودیت خود تا عدم صحبت می‌کند و در میان این تفکر به باریکی می‌رسد. او همچنین به زلف معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که باد نباید بر زلف او بوزد، چون ممکن است تغییراتی در او ایجاد کند. شاعر به تفاخر خود در مقایسه با دیگران اشاره می‌کند و در پایان به حالت روحانی و دعای خود برای روشنایی و عشق می‌پردازد، که با حضور جبرییل و دعای شاه عادل درهم آمیخته شده است.