نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۳۹ ابن حسام خوسفی

ابن حسام خوسفی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

چو زلف خود فرو مگذار کارم

که چون زلفت پریشان روزگارم

به یاد لعل شیرینت چو فرهاد

بتلخی روزگاری می گذارم

بجز نقش رخت نیکو نیاید

ز هر نقشی که نیکو می نگارم

نیارم بر زبان اورد نامت

که گر یارم بشب خفتن نیارم

درازی شب هجران ز من پرس

که شب تا روز اختر می شمارم

بسوزد مشعل تابنده ماه

گر از سوز درون آهی برآرم

ز تاب هجر زلفت چون بنفشه

سر از زانوی حسرت بر نیارم

بیا ساقی ز چشم نیمه مستم

قدح پر کن که در عین خمارم

نمی یابم ز گلزار تو بویی

ز غمزه می زنی بر دیده خارم

رخ ابن حسام و خاک راهت

که در راهت جز این رویی ندارم

مرا استاد عشقت نکته دان کرد

که رحمت باد بر آموزگارم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این poem درباره عشق و درد جدایی است. شاعر به زلف محبوبش اشاره می‌کند و بیان می‌کند که این زلف پریشان، نماد درد و دشواری اوست. او به یاد محبوبش می‌افتد و در حسرت نداشتن او روزهای سختی را سپری می‌کند. شب‌های طولانی هجران را تلخی می‌سازد و حتی نام محبوب را بر زبان نمی‌آورد، چون در کنار او نمی‌تواند آرام گیرد. شاعر به سوختن درون خود از عشق و هجر اشاره می‌کند و در عین حال از ساقی می‌خواهد که جامی پر کند تا لحظاتی را با وجود غم و خمار بسر ببرد. او گلزار محبوبش را بی‌بو توصیف می‌کند و به وجود خارها در دیده‌اش اشاره دارد. در نهایت، شاعر از معلم عشق خود تقدیر می‌کند که به او عشق و معنای آن را آموخته است.