نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۴۱ ابن حسام خوسفی

ابن حسام خوسفی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

بی‌نیازی تو و ما بهر نیاز آمده‌ایم

رفته بودیم ز کوی تو و باز آمده‌ایم

روی دل در طرف زاویهٔ تحقیق است

ما بر این رو[ی] نه بر وجه مجاز آمده‌ایم

دوش الطاف تو چون بنده‌نوازی می‌کرد

گفت: باز آی که ما بنده‌نواز آمده‌ایم

بی‌جواز خط تو رفتن ما ممکن نیست

رُقعه‌ای ده که به امید جواز آمده‌ایم

تا مگر سرو قدت سایه کشد بر سر ما

سر قدم ساخته از راه دراز آمده‌ایم

بسته احرام ره کعبه اقبال شما

به صفا سعی نموده به حجاز آمده‌ایم

طاق ابروی تو پیوسته مرا در نظرست

نظری کن که به محراب نماز آمده‌ایم

مگذاریم به داغ از تو [چو] شمع از سر سوز

غالب آن است که با سوز و گذاز آمده‌ایم

تا که محمود شود عاقبتت ابن حسام

جان فدا کرده به دیدار ایاز آمده‌ایم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و وابستگی به معشوق صحبت می‌کند. او بیان می‌کند که برای برآورده کردن نیازهای خود به درگاه معشوق آمده است و حتی اگر بارها از آنجا رفته، دوباره به سوی او بازگشته است. شاعر می‌گوید که تنها هدفش از این سفر، دیدن روی معشوق و بهره‌مندی از الطاف اوست. او به شدت به عشق و بندگی معشوق خود پایبند بوده و برای رسیدن به او، تمام موانع را پشت سر گذاشته است. در انتها، او با امید به اینکه معشوقش به او توجه کند، ابراز می‌کند که جان خود را فدای عشق او کرده است.