غزل شمارهٔ ۱۴۴ ابن حسام خوسفی
ابن حسام خوسفی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بی نیازی از نیاز ما چه استغناست این
جور کم کن بر دلم کآخر نه از خاراست این
گفتم ای سرو سهی بنشین که بنشیند بلا
گفت بنشینم ولیکن نه بلا بالاست این
گفت رنگت سرخ دیدم این نه رنگ عاشقی است
گفتمش فیض دموع چشم خون پالاست این
گفتم آن مشک سیه بر دامن خورشید چیست؟
گفت بر برگ گل تر عنبر سار است این
گفتم از خون دلم گلگونه رنگین کرده ای
گفت بر نسرین نشان لاله حمراست این
گفتمش چشمت برد از من دل و آرام و هوش
گفت ترک مست را اندیشه یغماست این
گفت کام از لعل من می بایدت ابن حسام
گفتم آری طعنه طوطی شکر خاست این
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این اشعار، شاعر به گفتوگو با یک معشوق میپردازد و احساسات عاشقانه و عذابهای درونی خود را بیان میکند. او از معشوق میپرسد که چرا احساس نیاز میکند و به او میگوید در دلش درد و خار وجود دارد. معشوق به او میگوید که اگر بخواهد، میتواند بر مشکلات او فائق آید، اما میخواهد که او خود بر مشکلاتش غلبه کند. شاعر همچنین درباره رنگ چهره و احساسات عاشقانهاش سخن میگوید و اشاره میکند که اشکهایش شفاف و خالص است. او به عطر و زیبایی گلها و لالهها نیز اشاره میکند و در نهایت، معشوق به او میگوید که برای رسیدن به خوشی باید از طعم لعل او بهرهمند شود. این اشعار به طور کلی احساسات عمیق و متضاد عشق را به تصویر میکشند.