نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۵۹ ابن حسام خوسفی

ابن حسام خوسفی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نگار من که میان بسته‌ام به خدمت او

هزار شکر که مستظهرم به همَّت او

اگرچه در قدمش همچو سایه بی‌قدرم

ز فرق ما مرواد آفتاب دولت او

لبش به دور ازل جرعه‌ای به ما بخشد

نمی‌رود ز مذاقم هنوز لذت او

اگرچه در لبش آب حیات موجود است

بسوخت سینهٔ من زآتش محبت او

بدین قدم نتوانم که راه او پویم

بدین زبان نتوانم شمرد نعمت او

کدام سر که توانم فکند در پایش

کدام دیده که بینا شود به طلعت او

حواله گر به سوی کعبه گر خرابات است

تو دم مزن که برون نیست از مشیَّت او

مراد گوشه‌نشینان نعیم حور و قصور

مراد ما همه او هرکسی و نیّت او

ز یمن موکبش ابن حسام زنده شود

گر اتّفاق گذر افتدش به تربت او

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر عشق و ارادت عمیق شاعر به محبوبش است. شاعر به توصیف مقام و عظمت محبوبش می‌پردازد و از نعمت‌ها و لذت‌های محبت او سخن می‌گوید. با اینکه خود را در برابر محبوب حقیر می‌بیند، اما از آتش عشق او رنج می‌برد و نمی‌تواند از نزدیک شدن به او غافل بماند. شاعر تأکید می‌کند که هیچ کس نمی‌تواند به درستی زیبایی‌های محبوب را درک کند و در نهایت، همه آرزوها و نیت‌های او به محبوبش برمی‌گردد. این شعر همچنین اشاره به اهمیت عبودیت و بندگی در نزدیکی به حقیقت و محبوب واقعی دارد.