نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۶۳ ابن حسام خوسفی

ابن حسام خوسفی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

شب است و خال تو اندر خیال چشم سیاه

کمند زلف تو دامست و بخت من گمراه

میان این همه ظلمت خیال سودایی

چگونه راه برد لا اله الا الله

دلم به زلف تو بسته است امید لیک چه سود

که آن امید دراز است و عمر من کوتاه

ز حسرت دهنت غنچه را جگر خون است

ز رشک زلف تو دارد بنفشه زلف دو تاه

بر آستان تو امشب ز آب دیده من

برست لاله رنگین و بردمید گیاه

حدیث شوق تو پنهان نمی‌توانم کرد

که هست بر رخ زردم سرشک سرخ گواه

ز آفتاب عذارت بسوخت ابن حسام

کنون به سایه سرو قد تو برد پناه

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به توصیف عشق و longing خود می‌پردازد. او در شب تاریک، با خیالی از عشق معشوقش با چشم‌های سیاهش درگیر است و به سختی وضعیت خود را بیان می‌کند. به رغم اینکه دلش به زلف معشوق بسته است، می‌داند که این امید چندان طولانی نمی‌باشد و عمرش کوتاه است. غنچه‌ها و بنفشه‌ها به خاطر زیبایی معشوق و حسرت او دچار درد و رنج هستند. شاعر در آستان معشوقش از گریه و اشک خود گل‌های رنگین و زیبایی می‌آفریند. او نمی‌تواند شوق و longing خود را پنهان کند و این احساساتش باعث می‌شود که دربرابر آفتاب عذابش به سایه معشوق پناه ببرد.