غزل شمارهٔ ۱۶۵ ابن حسام خوسفی
ابن حسام خوسفی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلم به چشم تو آمد به دودمان سیاه
حذر نکرد همانا ز خان و مان سیاه
ز قید زلف تو پرهیز می کند دل من
چنانکه مار گزیده ز ریسمان سیاه
زبان برید قلم راز من هویدا کرد
سرش بریده که در من کشد زبان سیاه
فغان که صومعه گیران دورنگ و زّراقند
به درعه های سفید و به طیلسان سیاه
شبی دراز به باید که من بپردازم
شکایت سر زلف تو با شبان سیاه
چو خط سبز تو بگرفت طرف چشمه نوش
خضر به آب حیات امد از مکان سیاه
نشان خال تو بر دل نگاشت ابن حسام
که هرگزش مرواد از دل آن نشان سیاه
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق و دلتنگی شاعر نسبت به محبوبش میپردازد. شاعر به زیبایی چشم محبوب اشاره میکند و از عشق خود به او و همچنین حذر از درد و رنجی که این عشق به دنبال دارد، صحبت میکند. او با بیان تصاویری مانند مار گزیده و زلف محبوب، نشان میدهد که عشقش به محبوب پر از مشکل و خطر است. همچنین به تضاد رنگها و احساسات متناقضی که در این عشق وجود دارد پرداخته شده و در نهایت، شاعر از نشانههای عشق خود به محبوب و تاثیر آن بر دلش سخن میگوید.