غزل شمارهٔ ۱۶۷ ابن حسام خوسفی
ابن حسام خوسفی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
شبی به پیشِ تو خواهم نشست روی به روی
تَطاوُلِ سَرِ زُلْفَت بِگُفْت موی به موی
به بویِ زُلْفِ تو، آشفتهحال میگردم
بهسانِ بادِ صبا در رهِ تو، کوی به کوی
بهسویِ صومعه گاهی، گَهی بهسویِ کِنِشْت
همی رَوَم به طَلَب در پیِ تو، سوی به سوی
نِشانِ سَروِ تو از جویبار میجُویم
چو آب از این سَبَبَم، سَر نَهاده جوی به جوی
ز گُفْتوگویِ عواقِب مَگوی «اِبْنِ حِسام»
به یادِ غَبْغَبِ جانان، سُخَن، زِ گوی بِگوی
شُدَن به جانِبِ چین، بهر مُشْک، عِیْنِ خَطاست
به جایِ مُشْک، تو آن زُلْفِ مُشْکبوی بِبوی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار بیان میکند که شبی به حضور معشوق خواهد آمد و در کنار او مینشیند. او در وصف زیبایی موی معشوق و بوی خوشش سخن میگوید و حال آشفتهاش را به باد صبا تشبیه میکند که در جستجوی او در کوی و برزنها میگردد. شاعر به صومعه و کنشت میرود تا او را جستجو کند و برای یافتن نشانی از او به جویبارها مینگرد. در پایان، او به ابن حسام توصیه میکند که از عواقب حرف زدن نگوید و به جای جستجوی مشک در چین، بوی زلف معشوق را ستایش کند.