غزل شمارهٔ ۱۶۸ ابن حسام خوسفی
ابن حسام خوسفی / غزلیات / وزن: متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلن
بت گلعذار اگر از ره کرمی به ما گذری کنی
چه شود به جانب ما اگر به کرشمهای نظری کنی
نه نسیم زلف عبیرسا دل خسته را مددی دهی
به وصال صبح رخ چو روز، شب هجر ما سحری کنی
چو به نزد جوهری هنر زر ناسره نتوان نمود
تو به کیمیای عنایتی مس قلب ما چو زری کنی
سر کوی او نرود کسی که نه سر در آن سر کو نهد
تو نه مرد این روشی اگر ز چنین بلا حذری کنی
ز کمینگه خم ابرویش چو به تیر غمزه کند گشاد
بر تیر او تو نه عاشقی که نه سینه را سپری کنی
نفس چو آتش گرم من تو در آن عذار چو آینه
نکنی که ناگه از آتشی دل سوخته اثری کنی
پسر حسام چو عندلیب ریاض گلشن قدسییی
بله وقت شده که بدان چمن سوی آشیان گذری کنی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بت گلعذار (معشوق) خطاب میکند و از او میخواهد که با نثار محبت و نگاهی به سوی او، دل خستهاش را شاد کند. او اشاره میکند که مانند نسیم زلف معشوق، بهتر است که به وصال و نزدیکی او بپردازد و از دوریها رهایی یابد. شاعر به ارزش و زیبایی معشوق و مشکلات عشق اشاره میکند و میگوید که هر کس به عشق او آمده، باید شجاعت و دلربایی را از خود نشان دهد، زیرا عشق آسان نیست. در انتها هم به زیبایی باغ و گلشن میپردازد و دعوت میکند تا با هم به سوی این زیباییها بروند.