غزل شمارهٔ ۱۶۹ ابن حسام خوسفی
ابن حسام خوسفی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
تو را که درد نباشد به درد من نرسی
به اشک سرخ و به رخسار زرد من نرسی
تو گرم و سرد جهان چون ندیده ای چه عجب
اگر به سوز دل و آه سرد من نرسی
ز گرد چهره ی من آستین دریغ مدار
کز آستانه چو رفتم به گرد من نرسی
بخورد خاک درت روی خاک خورده من
چرا به غور رخ خاک خورد من نرسی
خبر نداری از اندوه و درد ابن حسام
به درد من نرسی تا به درد من نرسی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساس تنهایی و درد شاعر است. او به کسی که درک دردی ندارد، میگوید که نمیتواند به درک و احساس او نزدیک شود. شاعر از درد و رنجی که تحمل کرده سخن میگوید و تأکید دارد که افرادی که تجربه مشابهی ندارند، نمیتوانند عمق احساسات او را درک کنند. او همچنین به نوعی ناامیدی اشاره میکند و میگوید که حتی اگر کسی بخواهد به او نزدیک شود، به دلیل عدم درک واقعی، به درد و مشکلات او نمیرسد.