غزل شمارهٔ ۱۷۳ ابن حسام خوسفی
ابن حسام خوسفی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
شب وداع و غم هجر و درد تنهایی
دل شکسته و محزون کجا شکیبایی
سواد دیده ی من روشنی ز روی تو یافت
مرو مرو که ز چشمم برفت بینایی
چنان که عمر گرامی به کس نمی ماند
تو نیز عمر عزیزی از آن نمی پایی
حدیث قد تو نسبت به سرو ناید راست
و گر به سرو کنم نسبتش تو بالایی
دوای درد دل دردمند من لب توست
مفَّرَح است علاج مزاج سودایی
گره ز کار پریشان بسته بگشاید
اگر گزه ز سر زلف بسته بگشایی
به بوی زلف تو دل در پی صبا می رفت
بخنده گفت چه بر هرزه باد پیمایی
نگار کرده ام از خون خیال خانه چشم
مگر به خانه رنگین دمی فرود آیی
بیان حسن تو ابن حسام با گل گفت
که بلبلان به چمن واله اند و شیدایی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره درد و رنج ناشی از جدایی و تنهایی است. شاعر احساس ناتوانی و غم ناشی از دوری معشوق را بیان میکند و به زیبایی چهره و موهای او اشاره میکند. او میگوید که چشمش نور خود را از چهره محبوب میگیرد و هر لحظه دوری او برایش سخت است. شاعر به قدرت عشق و تأثیر لبهای معشوق در التیام درد دلش اشاره میکند و آرزو دارد که معشوق دوباره به او نزدیک شود. در پایان، شاعر به زیبایی معشوق و تأثیرات آن بر دیگران اشاره میکند و به وصف حال بلبلان واله در چمن میپردازد.