نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۷۴ ابن حسام خوسفی

ابن حسام خوسفی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

بر گرد مه ز غالیه پرگار می‌کشی

بر طرف روز نقش شب تار می‌کشی

آن روز شد که راز نهان داشتم که باز

رازم چو روز بر سر بازار می‌کشی

زنار زلف آتش عشقت بلا شدند

زین باز می کُشی و به زنَّار می‌کَشی

دل چند گه ز فتنه چشم تو رسته بود

بازش به دام طُّرهٔ طَّرار می‌کشی

زآشوب چشم توست که ابن‌حسام را

از صومعه به خانه خمّار می‌کشی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به زیبایی‌های عشق و تأثیر آن بر زندگی اشاره می‌کند. او از کشیدن نقاشی‌های مختلف بر روی روز و شب سخن می‌گوید و به رازهایی که در دل داشته، اشاره می‌کند. زلف معشوقش را مانند زنیار (کمربند) می‌داند که آتش عشق را به دوش کشیده است. دل او که چندین بار از فتنه چشم معشوق رسته، دوباره به دام او می‌افتد. در نهایت، آشوب چشم محبوب به قدری زیاد است که شاعر را از حالت عبادت و خشوع به حالت سکنت و شیدایی می‌کشاند.