غزل شمارهٔ ۲۳ ابن حسام خوسفی
ابن حسام خوسفی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلم فریفتهٔ آن شمایل عربیست
که شکل و شیوه او را هزار بوالعجبیست
خیال لعل لبش در درون سینه من
چو باده در دل پر خون شیشهٔ حلبیست
بکشت فتنهٔ چشمش مرا و میبینم
که همچنان نظرش سوی من به بولعجبیست
مرید پیر مغانم که شیخ هر قومی
میان قوم چو اندر میان فرقه نبیست
مخار پای دل رهروان به خار جفا
که این طریقهٔ بد راه و رسم بولهبیست
مرو ز راه ادب تا بلندبخت شوی
که شوربختی مردم ز راه کمادبیست
کجاست بانی قصر ارم که ترکیبش
به قصر شاه کنون خشت شرفهٔ طنبیست
ز جام لم یزلی جرعهای به من دادند
مگوی مستی من ذوق بادهٔ عنبیست
مکن ز گردش دوران شکایت ابن حسام
که عادت فلک دونپرست منقلبیست
برو به آب قناعت بشوی دست طمع
که بیش حرمت مردم ز فرط کمطلبیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل به زیبایی و جذابیت یک دختر عرب اشاره میکند که دلش را تسخیر کرده است. او به وجدانی عمیق از عشق و جذابیتهای ظاهری و باطنی این دختر اشاره دارد و از تاثیر چشمان او بر خود سخن میگوید. شاعر همچنین به ارزشهای معنوی و پرهیز از بدکرداری تأکید میکند و میگوید که باید از راه ادبی و درست پیش برویم تا خوشبخت شویم. او از نظرهای مختلف و موقعیتهای اجتماعی سخن میگوید و در نهایت بر قناعت و دوری از طمع تأکید میکند، زیرا انسانی که با کمطلبی زندگی کند، بیشتر مورد احترام خواهد بود.