غزل شمارهٔ ۴ ابن حسام خوسفی
ابن حسام خوسفی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مران به عنف خدا را ز آستانه مرا
مکش به تیغ جدایی به هر بهانه مرا
نخست طایر گلزار قدسیان بودیم
محبت تو جدا کرد از آشیانه مرا
مقیم صومعه بودم به عالم لاهوت
کشید عشق به کوی شرابخانه مرا
چه حکمت است که صیاد کارخانه غیب
ز زلف و خال تو بنهاد دام و دانه مرا
کرانه میکنی از من کجا روا باشد
بکشت محنت این درد بی کرانه مرا
مرا میانه غم بر کرانه میمانی
گناه چیست ندانم در این میانه مرا
ز لعل خود به صبوحی خمار من بشکن
که در سر است خمار می شبانه مرا
زمانی ای دل غمدیده با زمانه بساز
زمان زمان بنوازد مگر زمانه مرا
فسون ابن حسامم به توبه میخواند
به گوش در نرود هرگز این فسانه مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به حال دل خود و جدایی از معشوق میپردازد. او از خدا میخواهد که او را از درد جدایی نراند و به یاد میآورد که قبل از این جدایی، چقدر نزدیک به عشق و محبت بوده است. شاعر احساس میکند که عشق او را از مکانی امن و آرام دور کرده و به دنیای پر از درد و غم کشانده است. او به راز و حکمت عشق اشاره میکند و از سختیها و محنتهای ناشی از این عشق مینالد. در نهایت، شاعر خواهش میکند که معشوق از عشق خود به او بکاهد تا بتواند از این غم و درد رها شود. این شعر بیانگر عواطف شدید و درگیریهای روحی ناشی از عشق و جدایی است.