غزل شمارهٔ ۴۰ ابن حسام خوسفی
ابن حسام خوسفی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
جعد مشکینت که دل وابسته سودای اوست
بسته افسون سحر چشم مارافسای اوست
گر دلم پروانه آن شمع روشن شد چه شد
ای بسا دلها که چون پروانه ناپروای اوست
خانه چشمش سیه کان شوخ یغماییصفت
خانه صبر دل مسکین من یغمای اوست
نسبت بالای او با سرو کردم غقل گفت
در چمن سروی نمیبینم که هم بالای اوست
دی به وعده گفت: فردا روی بنمایم ترا
مژدهای خوش داد و دل بر وعده فردای اوست
هرکسی را بر جبین سیمای محبوبی دگر
بر جبین خاک خورد من همه سیمای اوست
زاهدان مأوی به جنّت یافتند ابن حسام
معتکف شد بر درش کان جنّت المأوای اوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیبایی و جذبه محبوب میپردازد که دل شاعر را به خود جلب کرده است. شاعر از جعد نرم و موی گیسوان محبوب صحبت میکند و به افسون چشمان او اشاره دارد که دلها را تسخیر میکند. او به شمع و پروانه تشبیه میکند و میگوید که دلش مانند پروانهای به دور شمع روشن محبوب میچرخد. چشمهای محبوب مانند یک خانه تاریک است که صبر و تحمل شاعر را میرباید. شاعر درباره زیبایی محبوبش میگوید که هیچ سروی در چمن نمیتواند با او مقایسه شود. او به وعده محبوب اشاره میکند که میگوید فردا چهرهاش را نشان میدهد و این وعده، دل شاعر را خوشحال کرده است. همچنین، اشاره به این دارد که هر شخص دیگری ممکن است محبوبی داشته باشد، اما او تنها به سیمای محبوب خود فکر میکند. در پایان، شاعر به عبادت زاهدان در بهشت اشاره میکند و میگوید که او نیز به در محبوبش پناه آورده و آنجا را بهشت واقعی میداند.