غزل شمارهٔ ۴۲ ابن حسام خوسفی
ابن حسام خوسفی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خط تو دایره ماهتاب را بگرفت
به باغ عارض تو سبزه آب را بگرفت
ستاره چشم سر طرّه قمر پوشید
به زیر سایه شب آفتاب را بگرفت
به شب ، جمال تو، گفتم ببینم اندر خواب
خیال روی تو در دیده خواب را بگرفت
دلم ز فتنه ی چشم تو گرچه بود خراب
غمت بیامد و ملک خراب را بگرفت
به رقص زهره به خنیاگری به چرخ آمد
به چنگ دوش چو زهره رباب را بگرفت
مقیم کوی تو شد دل چه بخت یار دلیست
که استانه ی دولت مآب را بگرفت
بس از خیال پرستی و مستی ابن حسام
که صبح شیب تو شام شباب را بگرفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره زیبایی و جذابیت یک معشوق صحبت میکند. شاعر با استفاده از تصاویری مانند خط دایرهای ماهتاب و سبزههای باغ، زیبایی معشوق را توصیف میکند و تأثیر آن بر جهان را نشان میدهد. همچنین، شاعر به تأثیر چشمان معشوق و خیال او بر دل خود اشاره میکند و میگوید که غم معشوق همه چیز را در بر گرفته است. در نهایت، شاعر به تأثیرات عشق و زیبایی بر زندگی و دل خود میپردازد و از حالات مختلف عشق و جنون سخن میگوید.