غزل شمارهٔ ۵۲ ابن حسام خوسفی
ابن حسام خوسفی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مگر چو دردکشان جام بی ریا بخشند
زکاس لَم یَزلی جرعه ای به ما بخشند
قتیل عشق شو ای جان که مر ترا روزی
زنوش داروی نوشین لبان شفا بخشند
دوای درد، طبیبان عشق می دانند
ترا که درد نباشد کجا دوا بخشند
کسی که سعی نماید به کعبه ی مقصود
عجب نباشد اگر مر ورا صفا بخشند
ایا دلا که اگر آزری طمع دارد
که جرم او به جوانان پارسا بخشند
امیدوار چنانم که جرم ابن حسام
به گرد کوکبه ی شاه لافتی بخشند
خطای این سر شوریده ی پریشان حال
به جعد گیسوی مشکین مصطفی بخشند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به موضوع عشق و دردهای ناشی از آن میپردازد. او از جام بیریا و جرعهای که ایزد میدهد سخن میگوید و اشاره دارد که عشق، درد و شفا را به انسان میدهد. شاعر به طبیعت عشق و تأثیر آن بر زندگی اشاره کرده و میگوید که تنها کسانی که واقعاً به عشق میپردازند، لایق دریافت دوای عشق هستند. او همچنین به امید و بخشش اشاره میکند، و میگوید که حتی اگر گناهی وجود داشته باشد، امید به بخشش همچنان وجود دارد. در نهایت، شاعر نگران و پریشانحال خود را به واسطه زیباییهای عشق توصیف میکند.