غزل شمارهٔ ۶۸ ابن حسام خوسفی
ابن حسام خوسفی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا هوای تو هرگز زسر به در نرود
خیال چشم سیاه تو از نظر نرود
سرم به پای مزن گر بر آستانهٔ تست
که گر سرم برود عشق تو ز سرنرود
به باغ اگر دگران میل و جانبی دارند
مرا زکوی تو دل جانب دگر نرود
سزد که با خط مشکین و قدوخدّ ولبت
حدیث سنبل و سروگل و شکر نرود
مرا زدرد تو تا از جگر نشان باشد
نشان داغ تو از گوه ی جگر نرود
شرار سینه نماند اثر زهستی من
گر آب دیده ز دنباله بر اثر نرود
ز نالهٔ سحری لب مبند ابن حسام
که کار بی مدد نالهٔ سحر نرود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل از عشق و محبت عمیقی که به معشوق دارد، سخن میگوید. او به شدت به یاد محبوبش است و هیچ چیز نمیتواند او را از این یاد بردارد. عشق او آنقدر عمیق است که حتی اگر جانش هم برود، این عشق از دلش خارج نمیشود. شاعر بیان میکند که اگر دیگران به جاهای دیگر میروند، او هرگز از کوی محبوبش دور نمیشود. همچنین، او احساسات خود را درباره زیباییهای محبوبش بیان میکند و میگوید که درد و سوزش عشق هنوز در دلش باقی است. در پایان، از دیگران میخواهد که در دلش آرامش کنند و نگذارند احساساتش خاموش شود.