نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۹ ابن حسام خوسفی

ابن حسام خوسفی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

چشم تو تیر غمزه چو اندر کمان نهاد

جانا به قصد خون دل ناتوان نهاد

گفتم حدیث آن لب شیرین ادا کنم

مُهر سکوت، لعل تواَم بر دهان نهاد

یارای گفتنم زدهان تو نیست هیچ

طبع لطیف اگر چه مرا خرده دان نهاد

چشمت به فتنه خانه ی مردم خراب کرد

نتوان دگر بهانه بر آخر زمان نهاد

دل در میان دوست به مویی خیال بست

باریک نکته ایست که دل در میان نهاد

دندان به آرزوی لبش تیزکرد کام

گفتا که بر رطب نتوان استخوان نهاد

دیگر مخوان به صومعه ابن حسام را

کو سربر آستانه ی پیر مغان نهاد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از شاعر به توصیف محبت و جدایی می‌پردازد. شاعر با استفاده از تصویرسازی‌های زیبا، عشق و غم را بیان می‌کند. او از تیر غمزه چشم محبوب می‌گوید که قلبش را هدف قرار داده و در عین حال به سکوت و ناتوانی خود در بیان احساسات اشاره می‌کند. همچنین، به تأثیر نگاه محبوب بر زندگی دیگران و چقدر دلش در عشق به او شکننده است، اشاره می‌کند. در نهایت، شاعر می‌گوید که نمی‌تواند دیگران را دلخوش کند یا امیدی به آینده داشته باشد، و به کنایه‌ای به ارزش و جایگاه محبوبش اشاره می‌کند.