غزل شمارهٔ ۷۵ ابن حسام خوسفی
ابن حسام خوسفی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
یاد لبت کنم دهنم پرشکر شود
نام رخت برم همه عالم قمر شود
با ابروی سیاه تو پیوسته ام خیال
تاکی خیال کج زسر ما بدر شود
تیر خدنگ غمزه ات از دل کند گذر
گر نه فضای سینه مرو را سپر شود
بنشین که با تو عمر گرامی به سر بریم
عمر آنچنان خوش است که باجان به سر شود
شرح فراق یار نوشتن مجال نیست
کز آب دیده صفحه ی طومار تر شود
ما ره به اختیار به مقصد نمی بریم
آری مگر عنایت او راهبر شود
هر نیک و بد که بر سر ما می رود قضاست
هرگز گمان مبر که نبشته دگر شود
ابن حسام چشم به بهبود روزگار
مگشای و زان بترس کزین هم بتر شود
بگذر ز سر که در ره عشاق اگر ترا
کاری به سر شود هم از این رهگذر شود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به وصف عشق و احساسات دردناک ناشی از فراق میپردازد. شاعر به یاد معشوق خود است و این یادآوری برایش شیرینی و شوق میآورد. او به زیباییهای چهره و ابروی معشوق اشاره میکند و به آرزوی بودن در کنار او اشاره دارد. در عین حال، شاعر از غم و اندوهی که بر دلش سنگینی میکند هم میگوید و به تقدیر و قضای حاکم بر زندگی اشاره کرده و آن را اجتنابناپذیر میداند. در نهایت، او به این نکته میرسد که باید از دشواریهای عشق گذر کند و امید به بهبود را در دل نگه دارد.