غزل شمارهٔ ۹۰ ابن حسام خوسفی
ابن حسام خوسفی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
آتش مهرتو در سینه نهان است هنوز
خون دل از گذر دیده روان است هنوز
نگران رخ زیبای تو شد دیده و دل
همچنانم دل ودیده نگران است هنوز
غمزه ات می دهدم عشوه که من آن توام
چون بدیدم نظرش با دگران است هنوز
در ازل عکس جمالت به گلستان بردند
بلبل از شوق رخت نمره زنان است هنوز
زان شمایل خبری باد به بستان آورد
در چمن سرو سهی رقص کنان است هنوز
از یقین دهنت هیچ نمی یارم گفت
کانچه گویم همه در عین گمان است هنوز
دل که اندر شکن زلف تو بست ابن حسام
مشکن آن را که دلش بسته ی آن است هنوز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلتنگی شاعر برای محبوبش است. شاعر احساس میکند که عشقش هنوز در دل و سینهاش زنده است و درد و غم از چشمانش جاری است. او همچنان نگران زیبایی محبوبش است و دلش به او مشغول است. غمزه و زیبایی محبوبش را یادآور میشود و از عشق و شوق به او سخن میگوید. شاعر به یاد میآورد که در آغاز خلقت، تصویر محبوبش به گلستان برده شده و بلبل از شوق او میخواند. او همچنین اشاره میکند که هرچه در دل دارد، به ظاهر میآید، اما حقیقتی از عشقش درونی و قطعی است. در پایان، از کسی که دلی به زلف محبوبش بسته به او میگوید که دلش را نشکن؛ زیرا همچنان در بند اوست.