غزل شمارهٔ ۹۱ ابن حسام خوسفی
ابن حسام خوسفی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو زلف دوست بباید شبی سیاه و دراز
که با خیال رخت در درون پرده ی راز
دل شکسته ی آشفته ی پریشان حال
تطاول سر زلفت به شرح گوید باز
فرو گرفت غم دل فضای سینه ی من
کجاست ساقی گلرخ شراب غم پرداز
به عشوه عربده با روزگار نتوان کرد
که دهر عشوه فرو شست وچرخ عربده ساز
اگر چه درگه یار از نیاز مستغنی است
تو بر مدار سر از خاک آستان نیاز
عجب نباشد اگر عاقبت شود محمود
کسی که خدمت شایسته کرد همچو ایاز
زفیض دوست چو در هر سری تمناییست
امید ابن حسام است و لطف بنده نواز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و دلتنگی خود برای معشوق سخن میگوید. او به توصیف زلفهای معشوق میپردازد و به شبهای تاریک و دراز که با یاد او سپری میشود، اشاره میکند. دل شکستهاش را که ناشی از جدایی و غم است، بیان میکند و از ساقی (نماد عشق) میخواهد تا به او شراب غم بدهد. شاعر به ناامیدی از روزگار و ناتوانی در تغییر آن اشاره میکند و همچنین میگوید که اگرچه معشوق به خود نیازی ندارد، اما باید دائم در خدمت او باشد. در پایان، با اشاره به وفاداری و خدمت، امید به رحمت و لطف معشوق را ابراز میکند.