شمارهٔ ۱۰ بابافغانی
بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
شکسته شد دل و شاد است جان خستهٔ ما
که یار نیست جدا از دل شکستهٔ ما
چو روز حشر برآریم سر ز خواب اجل
به روی دوست شود باز چشم بستهٔ ما
نشست آتش دل، چهره برفروز ای شمع
بود که شعله کشد آتش نشستهٔ ما
رمید خواب خوش از چشم ما کجاست خیال
که آرمیده شود چشم خواب جستهٔ ما
گذشت کوکبهٔ صبح وصل و منتظریم
که باز جلوه کند طالع خجستهٔ ما
هزار دستهٔ گل بسته شد به خون جگر
نظر نکرد به گلهای دسته دستهٔ ما
ز خاک و خون فغانی هزار لاله دمید
همین بود ز رخت باغ تازه رستهٔ ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از احساسات عمیق عشق و درد جدایی سخن میگوید. شاعر از دل شکستهاش و شادی که با عشق محبوبش پیدا میکند، صحبت میکند. او انتظار روزی را دارد که دوباره به محبوبش برسد و از خواب غفلت بیدار شود. در این میان، آتش عشق در دلش شعلهور است و او به یاد خاطرات و لحظات شیرین وصال و زیبایی گلها میافتد. در نهایت، شاعر بیان میکند که عشق و زیبایی همچنان در دلش زنده است، حتی اگر در عالم خاک و خون باشد.